تبليغاتX
که تنهایش بگذارند
نامه هایی به جادوگر

من با اعصابی خیلی خراب به گلدان ها و افتضاحی که در بالکن پدید آمده  رسیدگی می کنم... بعله گلدان ها واقعا قشنگ شدند من دارم آهنگ های عجیب غریبی گوش می دهم که هیچوقت به گوشت نخواهند رسید یعنی تو شانس شنیدنشان را نداری و بعد وقتی روی میز آشپزخانه روی یک تکه روزنامه کلم خورد می کنم فکر می کنم که اه لعنتی زندگی می توانست خیلی قشنگ تر از این باشد اگر اینقدر به زور جفت پاهایت را به زور در یک کفش فرو نمی کردی.

شت.

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:3 نویسنده مومو |

هیچ توضیحی برای بسته ی بوپروپیونی که برای من آوردی نیست به جز اینکه تو به فکر من بودی و هر اتفاقی هم که بعد از این بیفتد نمی تواند کار تو را در ذهنم جور دیگری توضیح دهد.تو به فکر من بودی من سعی می کنم با آهنگ هایی که در سرم چرخ می خورند برایت شعر بگویم...توی سرویس ٬سر کلاس ٬وقتی خاک گلدان ها را عوض می کنم.

کاکتوس ها که به من احتیاج دارند و با این حال دستم را گاز می گیرند چه توضیحی برای این اتفاق وجود دارد به جز اینکه من از کاکتوس هایم می خواهم فقط سبز باشند و از آن ها توقع رام شدن ندارم.پایم را موقع نوشتن مثل پای یک خیاط ٬یک سفالگر و یا یک پیانیست تکان میدهم تنها نتیجه اش این نوشته است.

به تو فکر می کنم هنوز مثل کسی که تازه عاشق شده است...نگاهم به در فلزی انبار می افتد.جایی که روی گونی های روزنامه و کارتن هایش دراز کشیدم و در تاریکی به تو فکر کردم.در تاریکی برای خودم قدم زدم و با خودم حرف زدم تو به من گفته بودی فردا دوباره همدیگر را می بینیم .من خسته بودم و هیجانم آرام آرام فروکش می کرد.یادت هست که...قهوه ی سردی که خوردیم...سیگاری که تو دوست داشتی کشیدیم و تو برای من درباره ی خانه ای که دوست داری روزی داشته باشی حرف زدی.جالب بود.فقط همین.من با جریان زندگی بدون هیچ جنگی به همان راهی رفتم که ساده تر بود همیشه...برایم مهم نبود اگر فردای آن روز هم یک نفر دیگر را می دیدی و حرف هایت را تکرار می کردی...برایم مهم نبود واقعا اگر فردا صبح هم پشیمان می شدی با این حال به بسته های نقره ای رنگ بوپروپیون که نگاه می کنم و وقتی یک دانه قرص را که شکل آبنبات نعناعی سفید است روی زبانم می گذارم تمام فکرم این است...در آن روزهای بی حوصلگی و دلتنگی ٬تو داشتی به من فکر می کردی...

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:0 نویسنده مومو |

و اگر بخواهم یک حرفی بزنم که لوس نباشد دیشب توی دستشویی فکر می کردم آیا واقعا راه ساده تری برای لذت بردن از زندگی وجود نداشت؟یعنی الان دقیقا نمی دانم توی زندگی بقیه چه خبر است شاید برای به دست اوردن لحظه های خوش راه های غیر ضروری و پیچیده رفتم و ازینجور حرف ها..یعنی همه ی آن جیغ و دادها و دروغ ها کتک هایی که خوردم و تحمل آدم هایی که روی اعصابم بودند...همه اش لازم بود.

وای فکر کنم بخابم.

+ تاریخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 5:41 نویسنده مومو |

بعد هم به من گفت می خواهد مرا بکشد.(یعنی خونم را بریزد)چون اعتراف کردم ما به هم عادت می کنیم ولی همیشه روزهایی می آیند که من حس می کنم دوباره از اول...یعنی خیلی عاشقم و در روزهای این چنینی دوباره رویم نمی شود توی چشم هایش نگاه کنم لباس های وسوسه انگیز بپوشم یا ادای آدم های با اعتماد به نفس را در بیاورم...
+ تاریخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 5:37 نویسنده مومو |

اوحتی اعتراف می کند صبح ها که من زود از تخت بیرون می آیم و همینجوری برای خودم می آیم و می روم او بیدار می شود و به صداها گوش می دهد و آن زیر احساس آرامش و امنیت می کند....بعد

اسم این حالتی که الکی اخم می کنیم در حالی که لبخند می زنیم و می خواهیم بگوییم چی داری میگی؟؟؟

من از این مدل لبخند ها زدم و مرلین که می خندید مثلا رفت قایم شود.

+ تاریخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 5:27 نویسنده مومو |

با مرلین آهنگ گوش می دادیم و به او گفتم چقدر دوست داشتم وقتی هنوز حرف هایمان تمام نشده بود از بیرون می آمدیم با لباس های رسمی ایرانیمان بعد من پیشانیم را با انگشت هایم لمس می کردم مثل مامان وقتی نگران بود چون می خواست مطمئن شود روی پیشانیش چین نینداخته...مرلین می خواست به زور از من لب بگیرد چون داشتم دست و پا می زدم و می گفتم وای این اصلا شوخی بردار نیست...

مرلین لبخند زد و گفت آره...

+ تاریخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:10 نویسنده مومو |

اصلن شاید بهتر بود اینجوری شروع کنم:جهنم.

با تو قهرم و حالا سردیم و اصلن نمیدانم چه میخواهم یا چه باید بخواهم...تقصیر توست فکر کنم...دست هایم بوی پیاز بنفش می دهد و من فکر می کنم تو دوستم نداری مرلین.

خوشکلی با آن چشم های سیاهت ...من به زور می نشاندمت و پشت پلک هایت را تیره می کردم...بعد تو واقعا شبیه یک جادوگر می شدی...یک جادوگر جذاب ...یک وزیر که می تواند با ملکه به تخت برود...یک شوالیه که با یک ساحره زندگی می کند...

 

+ تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:51 نویسنده مومو |

شاید هم باید صبر کنم تا تو پیدایم کنی  .باید صبر کنم و صبر کنم و در تمام این مدت باید همین آهنگ را گوش بدهم...خسته کننده است وقتی پاییز بیاید و بعد زمستان.
+ تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:32 نویسنده مومو |

ایران هم با تمام دانشگاه های مسخره اش برای تو...وقتی دم در می خواهند کارتم را نشان بدهم خنده ام می گیرد...آن ها هم به فکر امنیت من هستند لابد...نمی دانم در برابر چی یا کی...

بعد از ظهر هم رگبار کوتاهی گرفت ما از بالکن نگاه می کردیم و دنبال رنگینکمان می گشتیم...شب خواب اش را دیدم...انگار دلم برایش تنگ شده باشد...در خواب اتفاقی به او بر می خورم...انگار سال ها گذشته باشد...و بعد سرجایم خشک می شوم.

+ تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:55 نویسنده مومو |

به مرلین خیانت می کنم.دست خودم نیست...تمام شب خواب زیزو را می بینم.خواب می بینم برگشته ایران.خواب می بینم می آید دنبالم برویم بیرون...توی خواب می خواهم ببوسمش.دلم برای صدایش تنگ شده بود...حالا دست هایش را در جیبش فرو کرده از دور می بینمش که این بار جدی است...نمی خندد .حتی لبخند نمی زند...می خواهم ببوسمش و بپرسم چرا زودتر برنگشت...از خواب که بیدار می شوم بی حس در رختخواب می مانم ... مرلین کنار من توی تخت بود یا نه...یادم نیست...
+ تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:46 نویسنده مومو |